تبليغاتX

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

▒▓█ اتاقکـــ تنهایی منـــــ☆*•.•..

▒▓█ اتاقکـــ تنهایی منـــــ☆*•.•..

.❤❤❤..دلـــــ های بزرگ و احساس های بلند،عشقـــــ های زیباو پرشکوه می آفریـــــنند،.❤❤❤..

سلام بچه ها خوبین؟؟؟من فک کنم دیگه نیام...

باید یه مدت راحت باشم.از همه چیییییییییییییییییییییییییییی

احتیاج به استراحت دارم...خسته ام بدجور خستههههههههههههههه..

.همه چیم قاطی پاتی شده...کلا سرم شلوووووووووغهههه

امتحاناتم هم شروع میشههههه و کلا وقت سر خاروندن ندارم ....پس فعلا بای...

[ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 ] [ 14:0 ] [ ღ♥ الها ــمــــــ❤✿•. ] [ ]


سلام دوستای گلم من نتم قط شده نمیتونم بیام

بهتون سر بزنم ...ببخشید که خبرتون نکردم.بلافاصله بعد اینکه نتم وصل شده

حتما میام پیشتون.

فعلا خدافظ.دوستون دارم.

[ پنجشنبه 24 فروردین1391 ] [ 15:51 ] [ ღ♥ الها ــمــــــ❤✿•. ] [ ]


يـــاد بارونـــ*•.•..



از بچگي پر كردن جاهاي خالي

برايم سخت بود

فرقي نميكرد

...

فارسي

تاريخ ،

...

جا خالي نده!

اين همه جا خالي زياد نيست؟؟؟

اگر به دل كسي دست زدي!،

ياد بارون باش كه وقتي به زمين خورد.

ديگه به آسمون برنميگرده...!!!


[ پنجشنبه 10 فروردین1391 ] [ 16:37 ] [ ღ♥ الها ــمــــــ❤✿•. ] [ ]


باز اومدم و باز دارم میرم.

 

اینم از سفره ی هفت سین امسال.

لحظه شماری میکنیم واسه تحویل سال جدید...

تیک تیک ثانیه ها داره به لحظه ی

نو شدن نزدیک میشه.

 

 

--------------------

آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم

                                گر غریبان چمن خیزید تا جولان کنیم

امد رسولی از چمن کاین طبل را پنهان مزد  

   ماطبل خانه عشق رااز نعره هاویران کنیم 

بشنو سماع آسمان    خیزید ای دیوانگان

                           جانم فدای عاشقان امروزجان افشان کنید        

   زنجیرها را بر دریم   ما هر یکی آهنگریم

     آهن گران چون کلبتین آهنگ آتشدان کنیم

                     آتش دراین عالم زنیم   وین چرخ رابر هم زنیم

      وین عقل پای برجانرا چون خویش سرگردان کنیم

                                کوبیم ما بی پا و سر گه پا به میدان گاه سر                                           

             ما  کی به فرمان خودیم تا این کنیم  تا آن کنیم

                           خامش کنیم و خاموشی هم مایه ی دیوانگیست 

  این عقل باشد آتشی در  پنبه اش پنهان کنیم

----------------------

سلام سلام سلااااااااااااام ...

به دوستای گل خودم...خوبییییییییییین؟؟!!وای دلم براتون یه ذره شده بود تو این مدت

یکم مشکلمو حل کردم ولی باز کامی (ینی کامپیوتره)باهام را نمیاد ویروسی شده بدجوووووووووووووووووووووووووووووووووور...در حد المپییییییک...وااااااااااااییییییییییییی دیوونم کردهههه...

حالا بگذریم ویندوز عوض کردم درست شده تا حدودی ولی کلا باید آپديت كنم.ولي اصن حالشو نداااااااااااااارممممممممم...پاك اعصابمو ريخته بهم...

خب تا مدتي كارمو را ميندازه..تا ببينم چي ميشه.

حالا از اينا بگذريييييييم....بابا عيد داره مياد عيد نوروز كه همه مون داريم برا رسيدنش لحظه شماري ميكنيم و همش درحال فعاليتو اين ور اون ور رفتنيم كه هر چه زود تر خودمونو برا تحويل سال آماده كنيم...حالا شماها كاراتونو تموم كردين يا هنوز درحال آماده شدنين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!من كه آماده ي آمادهههههههههههههههه م...

دارم ثانيه شماري ميكنم.از الان درسته كه وقت زيادي واسه تحويل سال مونده ولي خب چه كنم عجله دارم ديگه .....

حالا واسه عيد برنامه ها دارم...كلي ميخوام تو خودم تحول ايجاد كنم...!!! شما چي شماهم برا عيد برنامه ريختين..براي نو شدن برنامه ريختين؟؟؟؟حتما كه در فكرشيييييييييين!!!

درسته كه هر چي برنامه ميريزيم باز يكميش بهم ميريزه ولي تا حدودي خودمونو يه تكوني ميديدم ديگهههههههههههههه...اين خودش كليههههههههههه...

راستي از خونه تكوني و كمر درد چه خبرررررررررررررررررر؟؟؟!!!!!!!!!!

امیدوارم خونه تکونی بهتون خوش گذشته باشهههههههههههههههه... واسه من که عالی بود از کتو کول افتادم شدیییییییییییییییییییییییییید... شما رو نمیدونم...!!!

خب انشاالا که همتون سال خوبی رو شروع کنین پیشاپیشم عیدو به همه تون از صمیم قلبم تبریک میگم.و آرزو میکنم به تمام خواسته هاتون برسین ...سر سفره هفت سین دعا یادتون نره.دوستای گل . ناز خودم من تا یه هفته نیستم ولی میام بهتون سر میزنم و جواب نظرارو میدم... راستی جواب سوالامو بدینا میخوام بدونم که برا سال جدید شماها چه کارا میخواین بکنین البته اگه خواستین بگین زوری نیستااااااااااا...بعدا نگین الهام زور گفت!!!!!!!!!!!!!

خب عزیزای خودم آبجیا ...داداشیا ...واسه همتون آرزوی خوشنودیو سلامتی و شادابی و موفقیت میکنم.... بازم پیشا پیش عید سال ۹۱ رو به همتون تبریک میگم.

فعلا تا بعد عید باییییییییییییییییییییییییییی...دوستون دارم.شاد باشین.

 

 

[ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ 15:29 ] [ ღ♥ الها ــمــــــ❤✿•. ] [ ]


نوشته شده توسط یک دوست...

دختر.دختران زیبا.دخترای ناز

وقتی تخم مــــرغ به وسیله ی یک نیــــرو از خارج میشکند

یک زنــــــــــــدگی به پایان میرسد

وقتی تخم مــــرغ به وسیله ی نیــــرو از داخل میشکند

یک زنــــــــــــدگی آغــــــــاز میشود

تغییرات بــــــــــــزرگ همیشه از نیروی داخــــــــلی آغاز می شود!

---------------------------------------

سلام...

خوب هستید؟؟؟

من نسیمم.دوست الهام

اومدم به جای ایشون آپ کردم

تا بگم الی فعلا نیستش...

کل کامپیوترش حسابی به هم ریخته

که نمیذاره خیلی راحت بیاد وبلاگ

حالش خوبه خوبه

نگران نشید

انشالله کامپیوترش هرچه زودتر درست میشه

و مثل سابق بهتون سر میزنه...

قربون همتون

نســــــــیم

 

[ یکشنبه 14 اسفند1390 ] [ 18:54 ] [ ღ♥ الها ــمــــــ❤✿•. ] [ ]


جنونـــ دخترکـــ.*•.•..

 

از اين همه ترديد

از اين همه سردر گمي

از اين همه ناباوري ها

نميدونم چه كنم ؟؟!

دختركي كه خودش را در يكي ديگر باور كرده

دختركي كه تمام هستيش را در وجود كسي جستجو ميكند كه خود نميداند از آن اوست ؟؟!!!يا از آن كس ديگري.

دخترك از جنون او دست به هر كاري ميزند...هر كاري..

باورش سخت است !!اما حقيقت دارد او مجنون است ،مجنون كسي كه از جنون او خبري ندارد ...

مجنون كسي كه او را رهايش كرده...

مجنون كسي كه به همين راحتي او را از ياد برده...

جنون تمام وجودش را فرا گرفته...

ولي براي او جنون دخترك اهميتي ندارد

بيچاره دخترك كه به خاطر چه كسي مجنون شده...؟؟!!!!!!

بيچاره او كه جنون دخترك را نديد.

وای بر این دنیای بی معرفت...وااااااااااای بر ....

 

[ یکشنبه 30 بهمن1390 ] [ 22:46 ] [ ღ♥ الها ــمــــــ❤✿•. ] [ ]


دلیلـــــ حواســـــ پرتـــــی.•.•..

 

Click to view full size image

نمیدانم چرا چشمانمــــ

گاهی بی اختیــــار خیســــ می شونــــد

میگوینــــد حساسیتــــ فصلــــی استــــ

آرییییییییییــــی....

منــــ به فصلــــ ،فصلــــ این دنیــــا ی بی تــــو حساسمــــــــــــ...

-----------------

دوستای گلم برا خوندن بقیه حرفام به ادامه مسکوت شده هام برید...


ادامه مطلب
[ جمعه 28 بهمن1390 ] [ 16:29 ] [ ღ♥ الها ــمــــــ❤✿•. ] [ ]


گاهــ ــــ ــــی☆*

 

☆*•.•.*☆

گاهــــی دلتــــ از سنــــ و سالتــــ میـــ ـگیرهــــ ..

..

میخوایـ ـــــ ــ کودکــــ باشـ ـــی ...

کودکـ ـــی که بهــــ هــ ــر بهانـ ـــه ایــــ......

..

به آغوشــــ غمخــــ ـــ ـواری پنــــاه می بــ ــرد

و آسودهــــ اشکــــ•• میریــــزد

.

.

بزرگــــ کـــ ـه باشـــ ـی ...

.

☆*•.•..بایـــ ـد بغضــ.•ـ هایــــ زیـــ ــادی را بی صـــ ــدا دفنـــــ کنــــ.•ـی ...☆

..☆*•.•.*☆..

 ولنتاین بر همگی مبارک

..☆*•.•.*☆..

 ولنتاین بر همگی مبارک

..☆*•.•.*☆..

[ دوشنبه 24 بهمن1390 ] [ 21:30 ] [ ღ♥ الها ــمــــــ❤✿•. ] [ ]


لیلـ✿ــی های گمنامــــ✿

 

 Click to view full size image

 

خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از عشق خود در آن دمید و لیلی

 پیش از آن که با خبر شود عاشق شد. اکنون سالیانی است که لیلی عشق می ورزد،

لیلی باید عاشق باشد. زیرا خداوند در آن دمیده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق می شود.
لیلی نام تمام دختران ایران زمین است، و شاید نام دیگر انسان واقعی !!!!
لیلی زیر درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ ،گلها انار شدند،

داغ داغ، هر اناری هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بی تاب بودند، توی انار جا نمی

شدند. انار کوچک بود، دانه ها بی تابی کردند، انار ناگهان ترک برداشت. خون انار روی

 دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را خورد ، اینجا بود که مجنون به لیلی اش رسید.
در همین هنگام خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است، فقط کافیست انار دلت ترک بخورد.
خدا انگاه ادامه داد: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من، ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان که طاقت دیدنه عاشق و معشوقی را نداشت  گفت: لیلی شدن ، تنها یک اتفاق

 است، بنشین تا اتفاق بیفتد.
آنان که سخن شیطان را باور کردند، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.


اما مجنون بلند شد، رفت تا لیلی اش را بسازد ...
خدا گفت: لیلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خویشتن است
شیطان گفت: آسودگی ست، خیالی ست خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است و فرو در خویشتن رفتن.
خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: لیلی خواستن است، گرفتن و تملک  کردن
خدا گفت: لیلی سخت است، دیر است و دور از دسترس است
شیطان گفت: ساده است و همین جا دم دست است ...
و این چنین دنیا پر شد از لیلی هایی زود، لیلی های ساده ی اینجایی، لیلی هایی نزدیک لحظه ای.


خدا گفت: لیلی زندگی است، زیستنی از نوعی دیگر

چون سخن خدا بدینجا رسید ، لیلی جاودانی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد. لیلی

می دانست که مجنون نیامدنی است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.


لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد، مجنون نیامد، مجنون نیامدنی است.


خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست، چراغانی دلش را، چشم به راهی اش را...
خدا به مجنون می گفت نرود و مجنون نیز به حرف خدا گوش می داد.


خدا ثانیه ها را می شمرد، صبوری لیلی را.
عشق درخت بود، ریشه می خواست، صبوری لیلی ریشه اش شد. خدا درخت ریشه دار را

آب داد، درخت بزرگ شد، صدها  شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.


سایه اش خنکی زمین شد، مردم خنکی اش را فهمیدند، مردم زیر سایه ی درخت لیلی

بالیدند.
لیلی هنوز هم چشم به راه است چراکه درخت لیلی باز هم  ریشه می کند.
خدا درخت ریشه دار را آب می دهد


مجنون نمی آید، مجنون هرگز نمی آید. مجنون نیامدنی است، زیرا که درخت باز هم ریشه

می خواهد.


لیلی قصه اش را دوباره خواند، برای هزارمین بار و مثل هربار لیلی قصه باز هم مرد. لیلی

گریست و گفت: کاش این گونه نبود.


خدا گفت : هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد ،لیلی! قصه ات را عوض کن.
لیلی اما می ترسید، لیلی به مردن عادت داشت، تاریخ هم به مردن لیلی خو گرفته بود.
خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد، دنیا لیلی زنده می خواهد.


لیلی آه نیست، لیلی اشک نیست، لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست، لیلی زندگی

است.
          لیلی! زندگی کن


اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را

ببافد؟
چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟

 چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی  بروبد؟ چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟
لیلی! قصه ات را دوباره بنویس.


لیلی به قصه اش برگشت.این بار نه به قصد مردن، بلکه به قصد زندگی.


و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده ی گمنام و ......

 

[ دوشنبه 17 بهمن1390 ] [ 15:2 ] [ ღ♥ الها ــمــــــ❤✿•. ] [ ]


دو نجاتــــــ یافتهـــــღ

 

 Click to view full size image

 

AA voyaging ship was wrecked during a storm at sea and only two of the men on it were able to swim to a small,

desert like island  

                                        يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند و به جزيره كوچكي شنا كنند.

The two survivors,not knowing what else to do, agreed that they had no other recourse but to pray to God. However, to find out whose prayer was more powerful, they agreed to divide the territory between them and stay on opposite sides of the island.

                                                                                    دو نجات يافته نمي دانستند چه كاري بايد كنند اما هردو موافق بودند كه چاره اي جز دعا كردن ندارند.  به هر حال براي اينكه بفهمند كه كدام يك از آنها نزد خدا محبوبترند و دعاي كدام يك مستجاب مي شود آنها تصميم گرفتند تا آن  سرزمين را به دوقسمت تقسيم كنند و هر كدام در يك بخش درست در خلاف يكديگر مانند.

The first thing they prayed for was food. The next morning, the first man saw a fruit-bearing tree on his side of the land, and he was able to eat its fruit. The other man's parcel of land remained barren.                                               نخستين چيزي كه آنها از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول ميوه اي را كه بر روي درختي روييده بود در آن قسمتي كه او اقامت مي كرد ديد و مرد مي تونست اونو بخوره.  اما سرزمين مرد دوم زمين لم يزرع بود.

After a week, the first man was lonely and he decided to pray for a wife. The next day, another ship was wrecked, and the only survivor was a woman who swam to his side of the land. On the other side of the island, there was nothing.    

                                                                                                                  هفته بعد مرد اول تنها بود و تصميم گرفت كه از خدا طلب يك همسر كند. روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به بخشي كه آن مرد قرار داشت شنا كرد. در سمت ديگر مرد دوم هيچ چيز نداشت.

Soon the first man prayed for a house, clothes, more food. The next day, like magic, all of these were given to him. However, the second man still had nothing.                                                                                                                  بزودي مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بيشتري نمو. در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشه همه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد. اگر چه مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت.

Finally, the first man prayed for a ship, so that he and his wife could leave the island. In the morning, he found a ship docked at his side of the island. The first man boarded the ship with his wife and decided to leave the second man on the island.      

                                                                                                   سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود تا او و همسرش آن جزيره را ترك كنند. صبح روز بعد مرد يك كشتي كه در سمت او در كناره جزيره لنگر انداخته بود را يافت.  مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت مرد دوم را در جزيره ترك كند.

He considered the other man unworthy to receive God's blessings, since none of his prayers had been answered.

او فكر كرد كه مرد ديگر شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست. از آنجاييكه هيچ كدام از درخواستهاي او از پروردگار پاسخ داده نشده بود.

As the ship was about to leave, the first man heard a voice from heaven booming, "Why are you leaving your companion on the island?"

هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود مرد اول صدايي غرش وار از آسمانها شنيد :" چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟"

"My blessings are mine alone, since I was the one who prayed for them," the first man answered. "His prayers were all unanswered and so he does not deserve anything."

 مرد اول پاسخ داد "نعمتهاي تنها براي خودم هست چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا  و طلب كردم دعا هاي او مستجاب نشد و سزاوار هيچ كدام نيست "

"You are mistaken!" the voice rebuked him. "He had only one prayer, which I answered. If not for that, you would not have received any of my blessings."

آن صدا مرد را سر زنش كرد :"تو اشتباه مي كني او تنها كسي بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه  تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي كردي"

"Tell me," the first man asked the voice, "What did he pray for that I should owe him anything?"

مرد از آن صدا پرسيد " به من بگو كه او چه دعايي كرد كه من بايد بدهكارش باشم؟"

"He prayed that all your prayers be answered."

" او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود"

For all we know, our blessings are not the fruits of our prayers alone,
but those of another praying for us.

 

ما هممون مي دونيم كه نعمتهاي ما تنها ميوه هايي نيست كه برايش دعا مي كنيم يلكه اونها دعاهايي ديگران هست براي ما .شاد باشيد

[ چهارشنبه 12 بهمن1390 ] [ 18:43 ] [ ღ♥ الها ــمــــــ❤✿•. ] [ ]


بهترینــــــ و بدترینــــــ ما

 

در بدترین ما آنقدر خوبی است

ودر بهترین ما آنقدر بدی،

که هیچ یک از ما را نشاید

که از دیگران عیب جوییم...

 

دوستای گل خود خودم برا بقیه حرفام برید به ادامه مسکوت شده هام 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 6 بهمن1390 ] [ 20:34 ] [ ღ♥ الها ــمــــــ❤✿•. ] [ ]


ناپایداریـــღ

---------------------

تباهی فراز و نشیبی دارد

و نشیب و فرازی،

در پرده ای از لحن های نازیبا

که هماهنگی شان را نقصانی نباشد،

...

Click to view full size image

طنینی آهنگین اگر چه پریشان،

که نمی رسد جز به گوش کسانی

که با جنایت و تشویش و آز دمساز نباشند.

حقیقت زوال نمی پذیرد،و تنها ظاهر آن

که از گذشته های بس دور دارد نشان

...

ذوب شود،و صبحدمان دشت و دمن را سپیدفام نماید.

و بسان بلند برج دیروز،

فرو ریزد و از آن نشانی یماند،

که چون تاج شاهی از خاشاک بر سر گذاشت

از آن بانگ که ناگه برآمد

سکوت در شکافت،

و یا به سرپنجه ی شگرف زمان،به یکباره از هم بتافت.

-----------------

[ دوشنبه 3 بهمن1390 ] [ 21:24 ] [ ღ♥ الها ــمــــــ❤✿•. ] [ ]


همدرديـــــــღ

 

---------------------

<جاي نوميديـــــــ نيستــــــــــღ>

تا آنگاهــــ كه ستارگانـــــــــــ مي درخشنـــــــد،

تا آنگاه كه شبـــــ شبنمــــ سكوتـــــــ مي نشاند

و آفتابـــــــ چهره يـــــــ صبح را زرينـــــــ ميــــــ ـكند

جايـــــــ نوميديـــــــ نيستـــــــــــღ

اگرچه سيلـــــــ اشكـــــــ بر گونه ها جاري شــــود

آيا با ارزشـــــــ ترينـــــــ لحظه هايـــــــ همدرديـــــــ

تا ابد وجــــ ــ ـود تــــورا در بـــ ــ ــر نگرفته انـــــــد؟

وقتــــي تــــو گريانــ ـــ ــي،آنـــــ ــها مي گرينـــد،

وقتي تو آهـــ ـ مي كشـــي،بادها آه مي كشند،

و زمستانـــــــ غمـــــــ خود را همچونــ ــ ـــ برفـ ـــ

بر گـــــــور برگهايـــــــ پاييـ ــــ ــزي فرو مي بـــارد.

اما زمينــــ ـــ جانـ ـــ ـــ دوباره مي گيـ ــــ ــرد

و تقديـ ـــ ـــر تو از آنــ ــ ـــها جا نيستـــــ ــــــــ.

پس همچنانـــــــ در سياحتـــ ـــــ ــــــ باشـ ــــ،

و اگر چهـــ ــــ شاد و خرسنـــــــد نيستـــــــي،

...هرگــز نوميـــ ــد و دلــشكسته نيز مبــ ـاشღ...

------------------

[ یکشنبه 2 بهمن1390 ] [ 15:8 ] [ ღ♥ الها ــمــــــ❤✿•. ] [ ]


دعا کنینـــღ

 

 

 

سلام دوستاي گلم

خوبييييييييييييييييييين؟!اميدوارم كه حال همتون خوب خوب باشه!

دوستاي عزيز و مهربونم مخصوصا مريمو صديقه و علی الخصوص نسییییییم جون خود خودم كه هيچ وقت تنها نميذارن:برام دعا كنين...

اين روزا اصلا حال خوبي ندارم...شبا قلبم درد ميكنه بد چورم درد ميكنه!!ازتون ميخوام

ازته دل برام دعا كنين...هم برا قلبم هم براي تمام گرفتاري هام و اينكه از نظر روحي حالم خوب نيست.

همش دوس دارم اين اتفاقا تو خواب باشن...از همه چي خسته شدم ...خسته...هيچ كس به هيچكس

اعتماد نداره...همه به همديگه شكاكند حتي به خودشون !آخه چه طور ميشد اين همه فكراي

منفي نكننو يه خورده مثبت فك كنن...نميدونم شايد من خودم شكاك نيستم واسه همون اين طرز

فكرو دارم،ولي مطمئنم كه شكاك نبودمو دوس دارم چون از بيشتر فشاراي عصبي دور ميشم،

من به خودي خود فشار عصبي دارم حالا اگه بخوام به هر مسئله ي كوچيكي شك كنم اون موقع

ديگه ازم چيزي نميمونه كه!!!!!!!!!!!!!

نميدونم نميدونم چه جور از اين حال واوضاع بيرون بيام ... شبا از شدت تپش قلب خوابم نميبره..

تمام اعضاي بدنم همراه تپش قلبم به لرزه در ميان ، بعضی موقعا هم از شدت عذاب قلبم نمیدونم خوابم میبره یا از حال میرم یه دفه بلند میشم میبینم دو ساعت گذشته....بچه ها تورو خدا دعام كنين...دعام كنين

از اين حال وروز دربيام...ديگه طاقت دردو ندارم.

دوووووووووووووووووووووووووووووووووستون دارم...مخصوصا آبجي صديقه و آبجي مريمو.و رفیق شفیقم نسییییییییییییییییم جونم.

باييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي

[ شنبه 1 بهمن1390 ] [ 1:43 ] [ ღ♥ الها ــمــــــ❤✿•. ] [ ]


خانه یــــ متروکـــــــღღـ

 

هستی و اندیشه ،

دست در دست یکدگر،از این خانه رخت بر بستند

و در و پنجره ها را گشوده رها کردند:

همانا این ساکنین چه بی اعتنایند!

 

 

همچو شب تاریک است سراسر درون این خانه:

نوری از پنجره ها برون نمی تابد،

و از دری که همواره بر پاشنه می چرخید،

دیگر صدایی بر نمی خیزد

 

ببندید درها را،فرو کشید پرده ها را

ورنه از پس پنجره ها

شاهد عریانی و خلوت

این خانه ی متروک ظلمانی خواهیم بود

بیاید برویم:زیرا آوای شادی و سرور

دیگر از این خانه بر نمی خیزد

و این خانه که از خاک بنا گشته،

دگر بار بر خاک فرو می ریزد

...

بیاید برویم:زیرا هستی و اندیشه

دیگر در این خانه منزل ندارند،

بلکه در شهری با شکوه

در شهری بزرگ و دور

عمارتی جاودانه برگزیده اند

ای کاش با ما می ماندند!

...

 

[ چهارشنبه 28 دی1390 ] [ 21:41 ] [ ღ♥ الها ــمــــــ❤✿•. ] [ ]